سه‌شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷ ه‍.ش.

داستان: زنده گی بی تو محال است

تمام بچه و دختران در ایستگاه پوهنتون کابل جمع شده بودند تا به رسیدن موتر مخصوص به طرف پوهنتون حرکت نمایند. بعد از از سال ها محرومیت و بعد از سالها زجر و شکنجه آنها میرفتند تا فصل جدید زنده گی خویش را آغاز کنند. اینروز برای مجید یک روز فراموش ناشدنی بود، یکی از بهترین لباس های خویش را در بر کرد و موی های خود را به شکل خوبی آراست و به طرف پوهنتون در حرکت شد. مجید از هیچ چیزی کمبود نداشت او یک جوان هوشیار و ذکی بود و همچنان خویش تیپ و زیبا هم بود. همیشه با غرور خاصی از پائین بلاک های مکرویان میگذشت و هیچ دختری نه بود که یک نگاهی به او نیفگند. اوبعد از سپری نمودن امتحان کانکور موفق شد تا شامل پوهنزی زبان و ادبیات کابل گردد و به یکی از آرزو هایش رسید زیرا علاقه فراوانی به ادبیات کشورش داشت. امروز روز اول سال تحصیلی بود و میرفت تا با چهره های جدید آشنا شود. پوهنتون کابل دوباره در فضای خود قهقه های مست دختران و پسران را شنید، قهقه های که سال ها در بند بودند. مجید در محوطه پوهنتون بود و از این قهقه ها لذت میبرد و یک نوع رضایت خاص در چهره اش دیده میشد. قبل از ینکه داخل صنف شود هیجانی خاصی برایش دست داده بود و یک ترس آمیخته با لذت در خود احساس میکرد بلاخره به خود جرئت داد و داخل صنف شد. دخترها و بچه ها در داخل صنف نشسته بودند، یک نوع سکوتی خاصی بر فضای صنف حکم فرما بود. یک چوکی مناسب و گوشه را انتخاب ککرد و نشست بعد آهسته آهسته به چهره همصنفی های جدید خود دقیق شد همه شان جوانان زیبا و با پشت کار معلوم میشدند. لبخند رضایت بخش بر لبانش نقش بست و از ا ینکه در میان چنین نوع جوانان درس میخواند احساس خوشحالی و رضایت نمود. بعد از چند دقیقه یی یک مردی تقریباً جوان با لباس های منظم و چهره جدی داخل صنف شد و مستقیماً به طرف بالای صنف رفت همه گی سکوت کرده بودند. شخص موصوف بعد از اینکه یک نظر به همه انداخت گفت: آمدن شما جوانان عزیز را به این کانون علم و فرهنگ خوش آمدید میگویم من از طرف دیپارتمنت زبان دری آمدن شما جوانان عزیر را خیر مقدم گفته و برای شما موفقیت خواهانم بعداً افزود که او استاد مضمون تاریخ ادبیات دری است و اسمش کاظم میباشد. استاد کاظم لست نام نویس محصلین را بیرون کشیده و نام هریک را به خوانیش گرفت تقریباً همه گی حاضر بودند. استاد کاظم گفت: باید از میان شما یکی را به حیث نماینده صنف انتخاب نمایم و با آواز بلند از تمام محصلین پرسید که برای این وظیفه کی حاضر است. هیچ کس صدای خود را درنیآورد.
خوب من خودم از میان شما جوانی را انتخاب مینمایم. بعد به طرف همه گی به دقت دید و به مجید اشاره کرد، تو باید نماینده باشی.
مجید از جایش بلند شد و گفت من!
بلی تو، آیا کاری مشکلی است
نخیر استاد محترم
خوب تو از این به بعد نماینده اینها هستی و حال میروی تقسیم اوقات مضامین را برای همصنفی هایت بیآور.

روزهای خوشی میگذشت، محصلین با هم خووبو گرفتند، مجید هم دوستانی بسیار خوبی را برای خود سراع کرده بود و از میان آنها فیروز را زیاد میپسندید حالانکه فیروز یک جوان کم حرف و کم سخن بود ولی مجید با او علاقه خاصی داشت.
آنروز را مجید هرگز فراموش نه خواهد کرد، در این روز خاطره هم صنفی اش به او نزدیک شد گفت مجید من برای یک لحظه با تو کار دارم. مجید با تعجب گفت با من، چون سابقه نداشت که دختران صنف بچه ها را ایستاده کنند.
خاطره گفت بلی و از او خواست تا با وی حرکت کند، مجید همراه با خاطره حرکت کرد و دید که به طرف دختری دیگر میروند. خاطره با آن دختر نزدیک شد و گفت مژده جان با مجید جان آشنا شوید، مجید جان به حرف من گوش داد و آمدند. مژده به مجید سلام کرد، مجید متوجه مژده شد برای چند لحظه نتوانست چیزی بگوئید چون محو زیبایی و مقبولی مژده شد و به خود فشار آورد تا با ادب جواب سلام مژده را بدهد و اینطور زود تحت تاثیر قرار نه گیرد ولی نتوانست و خاطره از چهره وی فهمید که زیبایی خیره کننده مژده کار خود را کرده است.
مجید سلام کوتاهی داد.
ادامه دارد..............

هیچ نظری موجود نیست: